سيد محمد باقر برقعى
282
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
طاق ابروى تو در دير و حرم جلوه نمود * زين سبب سجدهگه شيخ و برهمن گرديد بسكه بشنيد روان صحبت اين سنگدلان * روى آيينهء دل تيره چو آهن گرديد ديد هم صحبتى اهل خرد سود نداشت * رفت « ديوانه » . به خود پاى به دامن گرديد خامهء تقدير در جوانى ز تماشاى جهان سير شديم * ما كه در كوى خرابات چنين پير شديم خسروان بر دهِ ويرانه ندارند نظر * تا چه افتاد كه ما در خور تسخير شديم سوى ابروى تو از چشم تو برديم پناه * آه ! كز فكر كج اندر دم شمشير شديم تا برفت از بر ما طلعت آن معنى جان * رفت جان از بر ما صورت تصوير شديم زاهد ! ار دفتر ما گشت سيه ، خرده مگير * كاينچنين چنين از رقم خامهء تقدير شديم ما ز آغاز به ديوانگى افسانه بُديم * تا سرانجام چنين قابل زنجير شديم شهيد عشق مرا كه غير تو در سر نماند سودايى * دگر ز سود و زيانم بود چه پروايى شهيد عشق كه جز دوست خونبها طلبد * مگر نخوانده ز آيين عشق فتوايى مرا ز خيل گدايان خود شمار كه نيست * ز ملك هر دوجهانم جز اين تمنّايى ز چهره پرده برافكند و عاشقان را سوخت * امان نداد كسى را كند تماشايى مگر ز سير دل خود فراغتى يابد * و گرنه در خور مجنون نبود صحرايى ز خويش نيست شديم و به دوست پيوستيم * زديم در دم آخر دلى به دريايى به صحبت لب پيمانه تا ابد مرساد * لبى كه بوسه ندادهست بر كف پايى به جستجوى تو « ديوانه » رخ ز دل برتافت * مگر كه يافته ويرانهتر ز دل جايى بزم محبّت تا به ميخانهء ارباب نياز آمدهايم * راستى سوى حقيقت ز مجاز آمدهايم